زنده كه عاشق نبود زنده نيست..!
زنده كه عاشق نبود زنده نيست..!
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از تست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند كه دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به نکامی سراید
ترا دارم که مرگم زندگی است ..!
فريدون مشيري
گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟
فریاد بکش ،که زندگی رفت به گور
گفتا که خموش ! تا که زندانی زور
بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور
بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران ،دردی خاموش
فریاد زمان ،رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن ، مردن کاشانه به دوش
بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
در دامن این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست
دل زنده کنید تا بمیرد نکام
این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام
برسر نکشد ، خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنگان ، جام به جام
نابود کنید . یأس را در دل خویش
کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش
محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی
شب خک بسر زند ، چو روز اید پیش
كارو
یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!!
لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!!
در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ...
قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!!
جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ...
لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!
سنگها بر روی هم هموار گشت ...
کرکسان هم جملگی مردند ....!!!
كارو
نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
بهار از راه میرسد، با سبد سبد شکوفه های عشق و امید و مهربانی. با بغل بغل سلام سبز و دنیایی از شور شعر و عاطفه. امید وارم لحظه لحظه ی زندگی همه شما جوونا و دوستای خوبم سرشار از طراوت و سرسبزی فصل زیبای بهار باشه. همیشه شاد باشید، همیشه زلال باشید و همیشه عاشق بمانید...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ســــال نو مبارک.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک میرسد اینک بهــــار
خوش بحال روزگار!
خوش بحال چشمه ها و دشت ها
خوش بحال دانه ها سبزه ها
خوش بحال غنچه های نیمه باز
خوش بحال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتــاب.
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی بکام
باده رنگین نمی بینی بجام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت ـ از آن می که می باید ـ تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهــار!
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ،
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ...!
در دست.
بگذار هر روز، عشقی باشد
در دل.
بگذار هر روز دلیلی باشد،
بــرای زندگــی...!![]()
![]()
پاره ای از آن باش.
زندگی آمیخته به تلاش است،
با آن آغاز کن.
زندگی با اندوه همراه است،
درد از آن بزدای.
زندگی با شادی همراه است،
احساسش کن، دریابش و تقسیمش کن.
زندگی بسته به آرمانهایی است،
بکوش تا به والاترینش برسی.
زندگی مقصدی را می جوید،
کاشف آن باش. ![]()
و آن شو که توان بودنت هست....![]()
تو همان عابري هستي
كه خزان دلم را
با گامهايت
بهار عشق كــردي
تو تكرار باراني
و نگاهت تابلوي قشنگ شبي زيباست
- كه مرا مي خواند
دلم آواره توست.... ![]()
من و تــو خـار چشــم سرنوشتيم
كه اين خط را از او خوشتر نوشتيم
جهنم جاي سرافكندگان است
مـن و تـو ســربداران بهشتيم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با زبان دل به نوميدي صدايت مي كنم
رو به من آور كه با عشـق آشنايت ميكنــم
چون زعشق آگه شدي، با خاطر آسوده اي
در ميــان جملــه رنــدان رهـــايت ميكنــم
شرمم از دست تهي نايد اگر فرصت دهي
جـان شيرين اي عزيــز دل فدايت ميكنــم
روي در رويت سخن گفتن فراموشــم شود
زيــر لب امــا شكايت بـــا خــدايت ميكنم
سر درون سينــه با دل گويم اسرار غمت
گفتگو با عشق بي دست و پايت ميكنم
لطف ها كردي كه با من از محبت دم زدي
زين سبب از جمله خوبا جدايت ميـــكنم
گر جدايي هم كني، هرگز مشو غافل ز من
تا ابـد صبر، اي جدا از من به پايت ميكنم
دل زمن آسـوده دار و ســر براه خود گذار
خوي كم كم بــا غــم بي انتهايت ميكنـم
نا اميدم گر كني، مي ميرم اما باز هم
در همان حالت كه مي ميرم دعايت ميكنم...![]()
برای تمام کسانی که اهلی شده اند و گل اهلی شده ای دارند...
با الهام از داستان شهريار كوچولوي غريب
مرا به دست ناخدايي مي سپاري
كه شايد هر آن هستيت را بر باد دهد
و اينرا خود با تمام وجود مي داني و باور داري
اما در برابر اين ناخدا
و بهانه هاي كودكانه اش
تسليم محض ميشوي
و حاضر مي شوي هست و نيستت را
به چرخش دستهايش بسپاري
و هيچ انديشه اينرا نميكني
كه دير يا زود خاكسترت را باد با خود خواهد برد
و چنان اهلي شده اي
كه تنها و تنها گل خويش را ميبيني
و جزء او ديگر هيچ
و باور كن ارزشش را دارد
و اين را بدان
"ارزش گل تو به اندازه عمري است كه به پايش صرف كرده اي"
و آي شهريار كوچولوي غريب
بدان كه تو مسئول گلت هستي
حالا كه اهلي اش كرده اي و او نيز تو را
تو مسئولش هستي....
اما نبايد توقع داشته باشي كه او
مسئول تو باشد، تو براي گل خودت
حفاظ درست كن و آنرا
از ناملايمات محافظت كن
آنوقت اگر يكي آمد و از رنگ و بويش
لذت برد
تو هم ساكت بنشين و اورا تماشا كن
و لذت ببر
و باز هم تو مسئول گلت هستي
و لذت ببر
از خوشبختي گل اهلي شده ات
.....
زندگي را دوست دارم
شايد به خاطر اهلي كردن گل خودم
و شايد براي دلواپسي هاي شيرينش
زندگي را بعضي وقتها كهنه مي كنم
با آه، حسرت، با دريغ و افسوس
و گاه آنرا تازه مي يابم
با دلشوره و دلتنگي
و عشــق
عشق، عشــق
عجب اكسير غريبي است
و عشــق
عجب حس سوزناكي است
وقتي كه سرتاسر وجودت را دربر مي گيرد
و تو سر تا پا شعله ور مي شوي
و خاكستر خويش را ميبيني
و دلت مي خواهد كه آن خاكستر را نيز بر باد دهي
آي عشق، آي عشق، آي عشق
خانه ات آباد
كه ويران كردي خانه دلهايمان را
چگونه حكايتي است
تو را در خود داشتن و چنين گرم بودن
مگر نقطه اوج دلپذيري و شيريني تا كجاست؟
و مگر مي توان تو را داشت
و آن وقت مثل كنه نچسبيد به زندگي
و دل نبست به بهانه هاي كوچك و كودكانه اش
فقط با توست كه مي توان
به زندگي دل بست
و دقايق سرشار از رنجش را شيرين سپري كرد
و اي حس عطش زا، آي عشق
از كلافه كردنهايت لذت مي برم
و از چشم انتظاريهايت به خود مي بالم
وقتي كه گلي تورا اهلي كند
اگر تو حتي شهريار كوچولو نباشي
و اگر گلت روي سياره ديگر هم نباشد
آنوقت ديگر تو هم اهلي شده اي
توي كشتي زندگيت......![]()
دوباره باز خواهم گشت
نمی دانم چه هنگام ، از کدامین راه
ولی یک بار دیگر باز خواهم گشت
و چشمان تو را با نور خواهم شست
و از عرش خداوندی شما را هدیه های تازه خواهم داد
به دستان برادر دست خواهم داد

| کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟ | |
|
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب |
هرگز چه بی رحم است !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قایقی شکسته ام
به یاد آور مرا
در میان صخره های غم تنهایی
در میان سکوت مرغابیان
تن فرسوده ام در انتظار توست
بادبانهای این قایق شکسته را
بحرکت در آور
یادکن از من
بادبانهایم تنها امیدم برای زندگیست
چرا که ترانه ما ترانه بیهودگی نیست
چرا که عشق حرفی بیهوده نیست.![]()
![]()
اعمالت را با واقعیات منطبق کن. در هر عقب نشینی یا شکست موقت سعی کن بفهمی دنیا چه چیز را میخواهد به تو یاد بدهد.
کوه هر قدر بلندتر باشد برای فتح آن تلاش بیشتری لازم است.آدمهای ترسو وضعیف النفس هرگز موفق نخواهند شد.موفقیت از آن کسانیست که تا به هدفشان نرسیده اند استراحت نکنند.
چرا باید به دور تو بگردم
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم![]()
با سلام به همه شعردوستان و اهل دلان. برای اولین مطلب وبلاگم که همین امشب ساختمش به جهت ارادت و علاقه ای که به فریدون مشیری عزیز دارم(روحش شاد) شمه ای از زندگی نامه و شعری از آن مرحوم رو برای همه علاقه مندان مینویسم. رخصت.... یا علی..!
فریدون مشیری به سال ۱۳۰۵ در تهران چشم به جهان گشوده است.دوره ابتدایی و متوسطه خویش را در مشهد و تهران به انجام رسانید. و جندی نیز در رشته ادبیات در دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد. و بعدها در وزارت پست آن زمان به خدمت مشغول شد. آثار او از ۱۸ سالگی به طور پراکنده در مطبوعات انتشار یافت و با اقبال فراوان مردم روبرو گردید. از اولین کتابهای شعر وی که منتشر شد می توان به «تشنه طوفان» به سال ۱۳۳۴ «گناه دریا» به سال ۱۳۳۵«نایافته» به سال ۱۳۳۶ «ابر» ۱۳۴۰«ابر و کوچه»سال ۱۳۴۶«بهار را باور کن» سال ۱۳۴۷ اشاره نمود. که بعضی به کلی نایاب و بعضی به چاپ های سوم و چهارم آن زمان رسیده بود. در سال ۱۳۴۸ نیز مجموعه ای از کتابهای یاد شده به نام «پرواز با خورشید» انشار یافت. منتخبی از نادره گفتارهای شیخ ابو سعید ابی الخیر را نیز به نام «یک سو نگریستن و یکسان نگریستن» گردآوری و منتشر کرده است. فریدون به سال ۱۳۳۳ ازدواج کرده و دارای دختر و پسری به نامهای بهار و بابک می باشد. فریدون در سال ۱۳۷۹ در سن ۷۴ سالگی چشم از جهان فرو بست.
اشعار فریدون تخیلی ملایم و اندوهی خاکسترین دارد. مشیری به زبانی ساده سخن می گوید و قدرت آن را دارد که مفاهیم بغرنج را در الفاظ آسان بگنجاند. اینست راز شعر مشیری رازی که ما را وامیدارد تا به هنگام خواندن اشعار مشیری با او بیش از بسیاری دیگر از شاعران احساس صمیمیت کنیم. یا حتی گاهی گمان کنیم که این شعر را خودمان گفته ایم یا خودمان باید می گفتیم...
جهان بیمار و رنجور است
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست اگر دردی زجانش بر ندارم ناجوانمردی است
نمیخواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازمُ بیفروزم
خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردایی چه دنیایی! جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است
نمی خواهم بمیرم ای خدا!
ای آسمان! ای شب! نمی خواهم ... نمی خواهم ... نمی خواهم مگر زور است؟![]()
گفته بودی: «که چرا محو تماشای منی؟
وآن چنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی!»
مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی....![]()
روحش شاد و یادش گرامی....
سلام به دوستان عزیز.من تازه به جمع وبلاگ نویسها پیوستم.امیدوارم موفق بشم.واسم دعا کنید.